محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
405
تاريخ الطبرى ( فارسي )
طوفان و نه نسيم و ميانه بود و چنان بود كه سليمان از هر دسته پرندگان يكى را بر - گزيده بود كه سر همه بود و هر وقت مىخواست چيزى از پرندگان بپرسد از سر آن ميپرسيد و يك روز كه سليمان در راه بود به بيابانى فرود آمد و از عمق آب پرسيد و انسيان گفتند : « ندانيم . » و سليمان خشمگين شد و گفت : « تا ندانم عمق آب چه باشد از اينجا نروم و شيطانها گفتند : « اى پيمبر خدا خشمگين نشو اگر چيزى در اين باب توان دانست هدهد داند . » سليمان گفت : « هدهد را بياريد » و او را نيافتند و سليمان خشمگين شد و گفت : « * ( ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ من الْغائِبِينَ . لأُعَذِّبَنَّه عَذاباً شَدِيداً أَوْ لأَذْبَحَنَّه أَوْ لَيَأْتِيَنِّي بِسُلْطانٍ مُبِينٍ 27 : 20 - 21 ) * » [ 1 ] يعنى : چرا شانه بسر را نمىبينم ، مگر او غايب است . وى را عذاب مىكنم عذابى سخت يا سرش را مىبرم يا دليل روشن پيش من آورد . و عقوبت پرندگان چنان بود كه بال آن را مىكند و در آفتاب مىافكند كه پرواز كردن نمىتوانست و خزنده مىشد يا او را مىكشت و اين عقوبت پرنده بود . گويد : هدهد بر قصر بلقيس گذشت و پشت قصر بستانى ديد و به سبزه مايل شد و آنجا فرود آمد و هدهد بلقيس را در بستان ديد و گفت : « اينجا چه مىكنى چرا پيش سليمان نيائى ؟ » هدهد بلقيس گفت : « سليمان كيست ؟ » هدهد گفت : « خدا پيمبرى فرستاده كه سليمان نام دارد و باد و جن و انس و پرنده را مسخر او كرده است . » هدهد بلقيس گفت : « چه مىگويى ؟ » هدهد گفت : « همين است كه مىگويم . »
--> [ 1 ] نمل 21